یه داستان واقعی
یکی بود یکی نبود زیر این گند کبود یه پسری بود که ندیده عاشق یه دختری شده بود که با مهربونیاش همه زندگیش شده بود حتی شبها نمی خوابید بیدار می موند تا دختره یه سلام بهش کنه اخه دختره سر کار میرفت پسره شبهارو نمیخوابید تا بیاد بهش بگه خسته نباشید به خودش میگفت شاید درسته که ازش دورم پیشش نیستم ولی شاید بتونم این جوری بتونم دلشو خوش کنم تو خودش میگفت که دیگه تنها نیستش چون اونو داره ولی نمیدونست اون دختر کس دیگه ای رو داره پسره میدونست ولی چیزی بهش نمیگفت اخه می ترسید که خدای نکرده ناراحت بشه حتی وقتی که غم گین بود خودشو شاد نشون میداد که متوجه نشه که اون غم گینه ولی میفهمید دختره اون موقع بود که پسره خیلی خجالت میکشید ولی دختره باورش نمیشد که پسره اینقدر دیونشه عاشقه عشق پسره رو نادیده میگرفت پسره بارها تو خودش شکست ولی هربار میخواست چیزی بگه دختره باهاش دعوامیکرد پسره چون نمیخواست ببینه دختره ناراحت شده همیشه حقو به دختره میداد تا اینکه توی کشاکش روزگار پسره تصادف خیلی بدی کردوقتی که داشت از خیابون رد میشد داشت به دختره فکر میکرد اخه دختره مریض شده بود یک دفعه پسره تا متوجه میشه که خودشو روی تخت بیمارستان میبینه که تو شوک رفته بود دختره فکر کرد که پسره دروغ میگه بهش اخه بعضی وقتها پسره برای اینکه درد دلشو به دختره نگه مجبور بود دروغ بگه تا اون ناراحت نشه به خاطر پسره ولی راست بود خبر تصادف پسره حتی وقتی پسره بهش گفت ممکنه کور بشه دختره باورش نشد تا اینکه پسره به دختره گفت من میرم مسافرت برای چند روز اخه توی سر پسره یه لکه خون بود که یادگاری اون تصادف لعنی بود که مجبور بود خودشو به دست تیغ جراحی بده تمام امیدش به دختره بود میگفت هی به خودش اون چشم انتظارشه ولی وقتی که پسره برگشت دید دختره از پسری صحبت میکنه پسره تغیر رفتار دختره رو متوجه شد ولی چیزی نگفت تو دلش ریخت باز پسره وقتی که برای بار دوم رو به اتاق عمل میبرن پسره همش به خودش میگفت نکنه نباشم دیگه نکنه اون کسی که تو زندگیش امده دلشو برنجونه نکنه ناراحتش کنه نکنه دلش بشکنه گریه کنه پسره امید نداشت دیگه زنده بمونه ولی خواست خدابود که زنده باشه شاید به خاطر این باشه که نزاره دل دختره برنجه یا دل گیر بشه از این دنیا ولی دختره نمیدونه که این جوری دیونشه پسره حالا از این داستان سهم پسره شده داستان این عشق که شبو روز با گریه کردن که براش مثل سم روی افکارش هستش زندگی میکنه و همه فکرش به اینه هرکجا هستش دختره همیشه شاد باشه اخه میگفت
اگر یه روزی فرشته ها بخوان ترو زودتر ببرن
به اونا می گم که از قدیم ماهی رو با تنگش می برن . .
نوشته شده توسط topol o mopol در چهارشنبه سی ام بهمن 1387 ساعت 20:18 موضوع | لینک ثابت


حرفهای دلم به عشقم که حتی حاظرم جونم رو براش بدم
مهربونم وقتی که داشتم این شعرو برات
مینوشتم گریم گرفت .......... ببخش منو که گریه کردم
ولی مهربونم کجای اخه دلم یه دنیا گرفته از دوریت ای خداااااا
به خدا از بس چشم انتظارت هستم دیگه گریه هم به من کم محلی میکنه اخه اشکی برای چشمام نمونده گفتم به درگاه تمام عاشقا گریه کنم شاید خدا دلش به رحم بیاد تو رو زودتر برسونه تو رو به من اخه رسم عاشقا اینه که بری پیش خالق عشق به درگاهش گریه کنی دعا کنی برای عشقت بگی خدا یا منو بهش برسون یا اون به من مهربونم اگه میشد قلبمو یادگاری بهت میدادم برای تمام عمر دیگه هیمشه باهات بودم مهربونم نمیدونم چشکلی بگم چطوری بگم چون کلمات خیلی کمن
خیلی خیلی . . . . . . .


تقدیم به عشقم ....
یادته برات نوشتم اگر عاشقم نباشی الهی بمیری
اگر دوستم نداشته باشی غیر من کسی رو داشته باشی الهی بمیری
بدش برات نوشتم همه رو دروغ نوشتم خودم بمیرم
اگر تو یه روز خواسته باشی که منو دوست نداشته باشی خودم میمیرم
مهربونم
برات بمیرم برات بمیرم برات بمیرم برات بمیرم
نبینی قهر خدارو بدیا روزگارو
الهی نمیری الهی نمیری
بمونه سایت روی سرم
میدونی برات در به درم
الهی نمیری الهی نمیری
وقتی تو چشات زول میزنم با غم نگات فال میزنم
وقتی می بینم دوسم داری از ته دلم داد می زنم
اگر یه روزی فرشته ها بخوان ترو زودتر ببرن
به اونا می گم که از قدیم ماهی رو با تنگش می برن . . .



لحضه خدا حافظی
به سینه ام فشوردمت
اشک چشمام جاری شد
دست خدا سپوردمت
دل من راضی نبود به این جدای نازنین
عزیزم منو ببخش اگه یه وقت ازوردمت
گفتی به من غصه نخور میرمو برمیگردم
همسفر پرستو ها میشمو بر میگردم
گفتی تو هم مثل خودم غم گینی از جدای
گفتی تا چشم هم بزنی میرمو بر میگردم
عزیز رفته سفر کی بر میگردی
چشمونم مونده به در کی برمیگردی
رفتی یو رفت از چشمام نور دو دیده
ازحالم بی خبر کی برمیگردی
غمگین تر از همیشه به انتظار نشستم
پنجره امیدمو هنوز به روم نبستم
پرستو های عاشق به خونشون رسیدن
اما چرا عزیز دل هرگز تو رو ندیدیم . . . . .
گفتی به من غصه نخور میرمو بر میگردم
هم سفر پرستو ها میشمو بر میگردم
گفتی تو هم مثل خودم غم گینی از جدایی
گفتی تا چشم هم بزنی میرمو بر میگردم
عزیز رفته سفر کی بر میگردی
چشمونم منوده به در کی بر میگردی
رفتیو رفت از چشمام نور دو دیده
اشک چشمام جاری شد کی برمیگردی . . . . . .

گاهی آدم طوری از کسی مهربونی میبینه که دیگه نمی تونه دل ازش بکنه...
تموم بدی های دنیا رو به خوبی های اون می بخشه ...
از تمام دو رنگی های آدما به خاطر یک رنگی اون می گذره ...
به خاطر همین می شه که اون آدم براش یه دوست نیست بلکه یه
عشقه . . . .
نوشته شده توسط topol o mopol در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 ساعت 11:24 موضوع | لینک ثابت
Love is for ever and if it doesn't last
forever it is not love
سلام بهونه قشنگ من براي زندگي
آره باز منم همون ديوونه ي هميشگي
فداي مهربونيات چه میكني با سرنوشت
دلم برات تنگ شده بود اين نامه رو واست نوشت
حال من رو اگه بخواي رنگ گلاي قاليه
جاي نگاهت بد جوري تو صحن چشمام خاليه
ابرا همه پيش منن اينجا هوا پر از غمه
از غصه هام هر چي بگم جون خودم بازم كمه
ديشب دلم گرفته بود رفتم كنار آسمون
فرياد زدم يا تو بيا يا من و پيشت برسون
فداي تو!
نمي دوني بي تو چه دردي كشيدم
نمي دوني چه قدر
دلم تنگه براي ديدنت
به خاطرت مونده
يكي هميشه چشم به راهته
يه وقت منو گم نكني تو دود اون شهر غريب

فداي تو.....
يه وقت شبا بي خوابي خستت نكنه
غم غريبي .....
عزيزم زرد و شكستت نكنه
اگه واست زحمتي نيست بر سر عهد مون بمون
منم تو رو سپردم دست خداي مهربون

ای دوست دلت همیش زندان من است
آتشکده عشق تو از آن من است
آن روز که لحظه وداع من و توست
آن شوم ترین لحظه پایان من است

خدا را دوست دارم
چون لطافت قلب را بنا نمود
زندگی را باید دوست داشت
به شرط رسیدن به عشق
عاشقی را دوست دارم
به شرط رسیدن به عشق
آسمان و زمین را باید نگریست
تا بیاموزیم از آن معرفت عشق
دریا و خورشید را باید دوست داشت
به شرط پیوستن به اوج دریا
پروانه را باید دوست داشت
چون بدون چرخیدن به عشقش زنده نخواهد ماند
صدف را دوست دارم
چون در دل خود مروارید عشق می گذارد
دوست را باید بپرستیم
چون بدون دوست لطفی در جهان نیست
و تو را دوست دارم
چون بدن تو زندگی ام بود سرد و خاموش
و همیشه باید عاشقان را درک کنیم
چون جز عشق چیزی در قلب آنها حک نشده
تقدیم به اونی که خودش میدونه چقدر دوستش دارم

نوشته شده توسط topol o mopol در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 ساعت 13:36 موضوع | لینک ثابت
![]()
![]()
دوست دارم زير بارون گريه کنم مي دوني
چرا؟
چون کسي اشکهامو نمي بينه حتي تو
عزيزم ..........
![]()

يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .
اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.
دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا
بودم هميشه با اون مي موندم
يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو داد.
وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره
. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. .....
پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد
و گفت : مراقب چشماي من باش..........................

اگه قلبمو شکستی به فدای یک نگاهت
این منم چون گل یاس نشستم سر راهت تو ببین غبار غم رو
که نشسته بر نگاهم
اگه من نمردم از عشق تو بدون که روسیاهم اگه عاشقی یه
درده چه کسی این درد ندیده
تو بگو کدام عاشق رنج دوری ندیده
اگه عاشقی گناهه ما همه غرق گناهیم میون این همه آدم یه
غریب و بی پناهیم تو ببین به جرمه عشقت پره پروازمو بستند
تو ندیدی منو چه بی صدا شکستند
![]()

جيرجيرك به خرس گفت: دوست دارم،
خرس ميگه: الان وقت خواب زمستانيمونه، بعد صحبت ميكنيم. خرس رفت خوابيد ولي نميدونست كه عمر جيرجيرك فقط سه روزه








![]()

هر وقت خواستي بدوني کسي دوستت داره تو چشماش زول
بزن تا عشق رو تو چشماش ببيني اگه نگات کرد عاشقته .
اگه خجالت کشيد بدون برات ميميره .
اگه سرشو انداخت پايين و يه لحظه رفت تو فکر بدون
بدونه تو ميميره و اگر هم خنديد بدون اصلا دوست نداره










اگر چشمان من در یاست
توی فانوس شبهایش
اگر حرفی زدم از گل
توی مفهوم و معنایش










ميدوني
فرق لبخند تو با لبخند من چيه ؟
تو وقتي شادي ميخندي،
من وقتي تو شادي ميخندم


عشق یعنی
پاکی و صدق و صفا خود شناسی حق شناسی از وفا
عشق یعنی نفس را گردن زدن پاک و طاهر
گشتن روح و بدن
عشق یعنی دور بودن از خطا بنده بودن
خلوت دل با خدا
عشق یعنی صیقل زنگار دل دیدن





![]()



نوشته شده توسط topol o mopol در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386 ساعت 10:54 موضوع | لینک ثابت
قطره دلش دريا ميخواست. خيلي وقت بود كه به خدا گفته بود. 1 هر بار خدا ميگفت: از قطره تا دريا راهيست طولاني. راهي از رنج و عشق و صبوري. هر قطره را لياقت دريا نيست. قطره عبور كرد و گذشت. قطره پشت سر گذاشت. قطره ايستاد و منجمد شد. قطره روان شد و راه افتاد. قطره از دست داد و به آسمان رفت. و هر بار چيزي از رنج و عشق و صبوري آموخت. تا روزي كه خدا گفت: امروز روز توست. روز دريا شدن. خدا قطره را به دريا رساند. قطره طعم دريا را چشيد. طعم دريا شدن را. اما........

روزي قطره به خدا گفت: از دريا بزرگتر، آري از دريا بزرگتر هم هست؟2 خدا گفت: هست. قطره گفت: پس من آن را ميخواهم. بزرگترين را. بينهايت را. خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت: اينجا بينهايت است. آدم عاشق بود. دنبال كلمهاي ميگشت تا عشق را توي آن بريزد. اما هيچ كلمهاي توان سنگيني عشق را نداشت. آدم همه عشقش را توي يك قطره ريخت. قطره از قلب عاشق عبور كرد. و وقتي كه قطره از چشم عاشق چكيد، خدا گفت: حالا تو بينهايتي![]()

وقتي زندگي صد دليل براي گريه کردن به تو نشون مي ده...تو هم هزار دليل براي خنديدن به او نشون بده
.gif)
نوشته شده توسط topol o mopol در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386 ساعت 8:18 موضوع | لینک ثابت
عشق و دیوانگی
در زمانهای بسیارقدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود فضیلت ها
و تباهی ها در همه جا شناور بودند انها از بیکاری خسته و کسل شده
بودند.
روزی همه فضایل و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از
همیشه .ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت:((بیایید یک بازی بکنیم مثلا قایم
باشک)).همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا فریاد زد:((من چشم
می گذارم.من چشم می گذارم)).و از انجایی که هیچ کس نمی خواست به
دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبال انها بگردد
.
دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کردبه
شمردن ..یک....دو....سه...همه رفتند تا جایی پنهان شوند
!
لطافت خود را به شاخ ماه اویزان کرد
.
خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد
.
اصالت در میان ابرها مخفی گشت
.
هوس به مرکز زمین رفت
.
دروغ گفت زیر سنگی پنهان می شوم اما به ته دریا رفت
.
و دیوانگی مشغول شمردن بود.هفتادونه....هشتاد....هشتادویک.....همه
پنهان شده بودند.به جز عشق که همواره مردد بود و نمی توانست تصمیم
بگیرد و جای تعجب هم نیست چون همه می دانیم عشق را نمی توان
پنهان کرد.در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می
رسید.نودوپنج......نودوشش....نودوهفت.هنگامی که دیوانگی به صد رسید
عشق پرید و در بین بوته گل رز پنهان شد
.
دیوانگی فریاد زد:((دارم می ایم .دارم می ایم.))و اولین کسی را که پیدا کرد
تنبلی بود زیرا تنبلی تنبلی اش امده بود تا پنهان شود و لطافت را یافت که
به شاخ ماه اویزان بود.
دروغ را ته دریا و هوس را در مرکز زمین .یکی یکی همه را پیدا کرد به جز
عشق.او از یافتن عشق ناامید شده بود
.
حسادت در گوشهای زمزمه کرد:((تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او پشت
بوته گل رز است
.))
دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت هیجان زیاد ان را در
بوته گل رز فرو کرد و دوباره و دوباره تا با صدای ناله ای متوقف شد.عشق از
پشت بوته بیرون امد.با دست هایش صورت خود را پوشانده بود و از میان

انگشتانش قطرات خون بیرون می زد.شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته
بود و او نمی توانست جایی را ببیند.او کور شده بود.دیوانگی گفت:((من چه
کردم.من چه کردم چگونه می توانم تورا درمان کنم))عشق پاسخ داد:((تو
نمی توانی مرا درمان کنی اما اگر می خواهی کاری بکنی راهنمای من
شو))که از ان روز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار او
راهنمای اوست
.
نوشته شده توسط topol o mopol در سه شنبه دوم مرداد 1386 ساعت 4:46 موضوع | لینک ثابت
خواستم هديه اي برايت بفرستم .گل مرا بفرست .تا با عطر خوداورا شاد سازم گفتم اوخودش گل است خار گفت :مرا بفرست،تا به چشم دشمنانش فرو روم گفتم او آنقدر مهربان است كه دشمن ندارد. بلبل گفت مرا بفرست تا با آوازم اورا شاد سازم. گفتم نه .او خود،خوش صداست ناگهان صداي قلبم به گوش رسيد.كه مي گفت: مرا بفرست تا دوستش بدارم زندگی مثل پیانو هست دکمه های سیاه غم انگیز و دکمه های سفید برای شادی باید درست بنوازی تا اهنگ زیبایی به دست بیاد دلم براي تنهايی ميسوزد چرا هيچکس او را دوست ندارد مگر او چه گناهی کرده که تنها شده جرم تنهايی چيست ؟ که هيچکس او را نميخواهد ديشب تنهايی از اتاقم گذشت دنبالش دويدم ولی او رفته بود . تنهای تنها نيمه شب او را مرده کنار حوض خانه پيدا کردم از گريه چشمانش قرمز بود برايش گريستم آخر او از تنهايی مرده بود تنهايی مرد و من تنها تر شدم.... دل من......... دل من خستگيات خيلي زياده ميدونم دل من تنهاييات پرازسواله ميدونم دل من خنديدنت فقط تو خوابه ميدونم دل من ارزوهات نقش برابه ميدونم دل من تحملت مثله يه كوهه ميدونم دل من عاشقيات مثل جنونه ميدونم دل من صبوري و كسي سراغت نمياد دل من خسته اي و صدا ازت در نمياد دل من اميد تو فقط بايد خدا باشه دل من تنهاييات بايد پر از دعا باشه
گفت:
نوشته شده توسط topol o mopol در سه شنبه دوم مرداد 1386 ساعت 3:18 موضوع | لینک ثابت
از کودکی پرسیدم عشق چیست؟ گفت : بازی
از نوجوانی پرسیدم عشق چیست؟ گفت :رفیق بازی
از جوانی پرسیدم عشق چیست؟ گفت : پول
از پیرمردی پرسیدم عشق چیست؟ گفت : عمر
از عاشقی پرسیدم عشق چیست؟ چیزی نگفت و آرام
گریست . . . . . . ؟
لیلی و مجنون...
خدا گفت:زمین من سردش است چه کسی می تواند زمینم را گرم کند
لیلی گفت: من می توانم و لیلی خودش را به آتش کشید
لیلی می سوخت خدا نگاهش می کرد
او گر می گرفت، خدا حض می کرد
لیلی می ترسید، می ترسید آتش خاموش شود پس از خداوند چیزی
خواست
....
همان لحظه مجنون آمد مجنون هیزم آتش عشق لیلی شد
...
از آن روز تا به حال زمین گرم است
با وجود عشق زمین هیچ وقت احساس سردی نمی کند
....
سلام
!سلام بر معشوق،
که چهره اش قمر و چشم او ستاره ی اوست
.سلام ما بر عشق،
که قطره قطره ی اشک شبانه،چاره ی اوست
.به چشم یار سلام،
که سوز ها ز نگاه وی و شراره ی اوست
.سلام من به سپهر،
که زینت شب ما ابر پاره پاره ی اوست
.به شب سلام،
که هر ستاره ی درخشنده گوشواره ی اوست
.سلام بر شبنم،
که غنچه ی بسته و گلبرگ،گاهواره ی اوست
.به کردگار و به حق سلام،
که هر جا طلوع زیباییست،نشان نعمت و الطاف آشکاره ی اوست
.و...به مادر سلام،
که بهشت پاداش محبت جاودانه ی اوست
. . . . . .
نوشته شده توسط topol o mopol در دوشنبه یکم مرداد 1386 ساعت 4:25 موضوع | لینک ثابت
|
گفتم: چقدر احساس تنهایی میكنم گفتی: فانی قریب .:: من كه نزدیكم (بقره/۱۸۶) ::. گفتم: تو همیشه نزدیكی؛ من دورم... كاش میشد بهت نزدیك شم گفتی: و اذكر ربك فی نفسك تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
.:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد كن (اعراف/۲۰۵) ::. گفتم: این هم توفیق میخواهد! گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لكم .:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::. گفتم: معلومه كه دوست دارم منو ببخشی گفتی: و استغفروا ربكم ثم توبوا الیه
.:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه كنید (هود/۹۰) ::. گفتم: با این همه گناه... آخه چیكار میتونم بكنم؟ .:: مگه نمیدونید خداست كه توبه رو از بندههاش قبول میكنه؟! (توبه/۱۰۴) ::. گفتم: دیگه روی توبه ندارم گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب
.:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزندهی گناه هست و پذیرندهی توبه (غافر/۲-۳) ::. گفتم: با این همه گناه، برای كدوم گناهم توبه كنم؟ گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو میبخشی؟ گفتم: نمیدونم چرا همیشه در مقابل این كلامت كم میارم! آتیشم میزنه؛ ذوبم میكنه؛ عاشق میشم! ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرك
گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیكار میتونم بكنم؟ یا ایها الذین آمنوا اذكروا الله ذكرا كثیرا و سبحوه بكرة و اصیلا هو الذی یصلی علیكم و ملائكته لیخرجكم من الظلمت الی النور و كان بالمؤمنین رحیما | |
| |
نوشته شده توسط topol o mopol در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 ساعت 4:31 موضوع | لینک ثابت
|
|
When God leads you to the edge of the cliff, trust him fully. Only one of two things will happen : Either he will catch you when you fall, Or he will teach you how to fly. |
|
|
وقتي خدا تو رو به لبه صخره هدايت مي کنه، بهش کاملاً اعتماد کن.
فقط يکي از اين دوتا اتفاق ميافته :
يا مي گيردت وقتي مي افتي،
يا بهت ياد ميده پرواز کني. |
********************
|
When there's no will, there's no way. (George Bernard Shaw) |
|
| |
|
تلاش می کند که جهان را با خود وفق دهد. (جرج برنارد شاو) |
********************
|
کارهای بهتری انجام دهم.
بخشید که بدانم پیوسته نیازمند اویم.
و آنها این بودند: |
من هستم در میان انسانها و غرق در نعمات پروردگار
روی کامپانلا
********************
|
غرق کند. | |
|
نوشتن داشته باشد. | |
|
| |
|
داشتن. | |
|
بود. | |
|
نفر دوست باش و با هیچ کس دشمن نباش. |
بنجامین فرانکل
نوشته شده توسط topol o mopol در شنبه نهم تیر 1386 ساعت 4:19 موضوع | لینک ثابت
روی pm گلم کلیک کن